تبلیغات
عاشقانه های انتظار

عاشقانه های انتظار


قابل توجّه اَدب دوستان عزیز و بزرگوار

این وبلاگ را در طلیعه شعبان 1436 ه.ق و در خصوص دلنوشته ها
و سروده هایم در مورد اربابم، آقاامام زمان(عج) و موضوع انتظار
تحت عنوان « عاشقانه های انتظار » ایجاد کردم
.
ooooooooooooooooooooooooooooooo


...منتظر حضور زیبای شما عزیزان و دوستان...
در گروه تلگرامی مشکوة  هستم

...اینم لینک گروهم...

  https://telegram.me/joinchat/DlG32D7Si9vD98GnuBc0jA




+نوشته شده در جمعه 1 خرداد 1394 ساعت06:00 ق.ظ توسط "خلیل" | نظرات |


...تابیدن عشق...

به منتهای نگاهت که می نگرم
دل و جان می شود از عشق تو لبریز
و من از نور امیدت روشن
همچو خورشید فروزان
که به عالَم می تابد
به الفبای وجودم تابید
و مرا محو تماشای تو کرد
خلیل

+نوشته شده در شنبه 10 مهر 1395 ساعت09:27 ق.ظ توسط "خلیل" | نظرات |


...ناز مستانه...


از انگور سر شاخه
تا شراب در کاسه
فاصله یک ناز است
از دیدن مَی در جام
در دست دلارامی
وز غمزۀ معشوقه
عشق است که تک تاز است
این دیوانه دل مستم
در وادی هجرانت
سر گشته و حیران است
لیک از لطف نگاه تو
تا ناز تو را دارم
یک بغل گل هستی
یک هوا صفا دارم
گر ناز تو مستم کرد
کُن گفتی و هستم کرد
پیمانه پرستم کرد
تا جان و جهان باقیست
این طُرف صفا کافیست
خلیل

+نوشته شده در یکشنبه 21 شهریور 1395 ساعت06:07 ب.ظ توسط "خلیل" | نظرات |


...و تو می آیی...


حال و روزی که دلم دارد و من میدانم
از فراق رخ دلدار بُوَد
که بسی سخت شده حال دلم
و در این بادیه بیمار شدم
گریه های شب و روزم
شده خود شاهد بیچارگی و دربدری
و به پهنای نگاهم که تو را می جویم
شده این ورد زبانم
که تو می آیی
گر نیائی به برم
درد بیچارگیم را به که گویم...؟!
ز چه گویم...؟!
که تو خود شاهد آن هستی و میدانی
و تو می آیی...
خلیل


+نوشته شده در یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت08:15 ب.ظ توسط "خلیل" | نظرات |


...بوی وصال...

پنجره را باز کنید
کوچه را آب زنید
گوئیا رایحه ای می آید
و سحر نزدیک است
فرش دل پهن کنید
و گل آذین و مصفّا بکنید
خبر آمد، خبری در راهست
و در این نزدیکی
خبر از آمدن یار غریب
خبر از یار سفر کرده
که نوازش گر دل های حزین
خسته از راه رسد
و رسد فجر وصال
خلیل

+نوشته شده در جمعه 25 تیر 1395 ساعت03:14 ق.ظ توسط "خلیل" | نظرات |


...ساز نگاه...


دلم هـوای تو دارد، هـوای ناز نگاهت
شبـانه خواب ندارد دلـم ز ساز نگاهت

ز سوز هجرِ جمالت دلم سراچۀ غم شد
الا که این غم دل را شفاست ناز نگاهت

همیشه یاد رخت ماهتاب روشن جانم
ببین که مخزن رازست دلم ز راز نگاهت

اگر چه خاک نشینم، کشم به لطف جمالت
پری ز فرش زمینی به بام باز نگاهت

منم کسل ز نمازی که شد ز یاد تو خالی
عنایتی که شوم محوِ آن نماز نگاهت

فقیر و بی کس و کارم، بضاعتی چو ندارم
نشسته ام سرِ راهت ز بهر جاز نگاهت

بُوَد نوای « خلیلت » همیشه با دلِ پُر غم
شدم چو مست جمالت من از فراز نگاهت
خلیل



+نوشته شده در جمعه 18 تیر 1395 ساعت04:59 ق.ظ توسط "خلیل" | نظرات |



...فیض نگاه...


قدر آن ناز نگاهت که تو کردی به دلم
و نه آن زلف سیاهت که شده سایۀ دل
من ندانسته و بیچاره منم
و تو خود می دانی
که به این فیض نگاهت و به آن سایۀ لطفت
دل من محتاج است
پس تو با خندۀ مستانۀ خود
کمکم کن و نجاتم بده از قحط نگاه
تا دلم رنگ تو را گیرد و من
محو آن زلف سیاهت گردم
عاشق خال جمالت گردم
وز لبت جام شرابی نوشم
و شوم مست و خمار از رُخ تو
که تو خود آینه هستیِ من هستی و من جلوۀ تو
و از این جلوه گری دلشادم
خلیل

+نوشته شده در جمعه 11 تیر 1395 ساعت02:50 ق.ظ توسط "خلیل" | نظرات |



...داغ فراق...


شعر من خیس نگاهست بیا
بس در آن درد فراقست بیا

آنچه از دل بتراود ز وفا
جملگی شوق وصالست بیا

من چو در ظلمت شب گم شده ام
حال من سخت خرابست بیا

چون سحر می رسد از ره جانا
کار من آه و فغانست بیا

شب هجران تو شد یلدائی
داغ تو بر دل و جانست بیا

آنقَدَر هجر تو آزارم داد
که از آن دل نگرانست بیا

گر نیائی به برم می میرم
نام تو وِرد زبانست بیا

جان و دل را که تو خود می دانی
خسته از جور زمانست بیا

بی تو از هجر رخت می سوزم
اشک من شمع مجالست بیا

داغ هجرت به که گویم زیرا
گفتنش هم چو گرانست بیا

حال بیمار « خلیلت » بنگر
الغَرَض قِصّه درازست بیا
خلیل


+نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر 1395 ساعت01:30 ب.ظ توسط "خلیل" | نظرات |


...طعم شور فراق...


قطره های شور دلتنگی
بی مهابا وَ جسور اما
با گُدامی از احساس
همچو دانه های مروارید
غلط غلطان و خرامان وار
در شیب ملایم گونه
بی صدا تو را خوانند
خسته از طعم ندیدن ها
پس بیا و ببین چهره
کز فراقت شده شورستان
وز شوری این هجران شوریده شدم امّا
از ظلمت شب گویا
بُغض ها در گلو مانده
ای نگار دیرینه
حاجتی که من دارم
یک نگاه و یک خنده بر چهره زردم کن
محض این دل زارم
با نگاه مستانه آزاد و رهایم کن
از غُصّه و غم جانا
شاید که بگیرد جان
این دلداده دل عاشق
خلیل
   

+نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد 1395 ساعت11:30 ب.ظ توسط "خلیل" | نظرات |

...شوق وصال...

خیسم ز گریه های شبانه

خیس تر از چشم ترم
که به شوق وصالی نزدیک
پلک هایم لَرز لَرزان
اشک هایم غَلط غَلطان
و به رویم جاری
بی نمک شد کاسۀ چشم
گونه هایم شورستان
تا که هجران و وصال
خورد مَحَک با اشک ها
بی گمان فجر و طلوع نزدیک است
من به این حدس و گمان
که دلم داد به من ارزانی
شده ام امیدوار
پس تو بیا تا امیدم نشود ناکامی
و به یأسی تبدیل
چون که من می دانم
گر شود این حاصل
دل و دینم می میرد...
خلیل

+نوشته شده در پنجشنبه 20 خرداد 1395 ساعت11:10 ب.ظ توسط "خلیل" | نظرات |



...عشق بهاری...


بهار آمد، بهار آمد، شمیم روی یار آمد
به عشق روی گل، بلبل چو مستان در بهار آمد

مرا عشق رخش گویا دوای درد هجران شد
جمالش را ز مستی در گلستان صد هَزار آمد

هَزاران در بهاران بود و من دنبال معشوقم
هَزاران را هِزاران گلعذاران در کنار آمد

منم تنها و در هجران گرفتار و به غم یارم
ولی گل را دو صد بلبل ز مستی چون نگار آمد

گلستان از صفای روی گل لطفی دگر دارد
همی بوی گل و سنبل گلستان را به کار آید

چنان شوری به پا گردیده از گل های عِطر آگین
که در واقع بهار از لطف بوی گل به بار آمد

« خلیلم »، عاشقم، دیوانه از بوی بهارانم
چو از گل مژده بشنیدم، نوید روی یار آمد
خلیل


+نوشته شده در جمعه 14 خرداد 1395 ساعت09:26 ق.ظ توسط "خلیل" | نظرات |

...نگار نازنین...

در هوایت بی قرارم ای نگار نازنین
از فراقت دل فکارم ای نگار نازنین

روز و شب را می شمارم با نوای عاشقی
تا تو آیی در کنارم ای نگار نازنین

وقف کویت کرده ام من با نگاه ناز تو
چون زلیخا هر چه دارم ای نگار نازنین

کن نگاهم یوسفم، از جان تو بذل جان ببین
بی تو دل در دل ندارم ای نگار نازنین

گونه شورستان شود از آب شور دیده ها
ناله از دل من بر آرم ای نگار نازنین

از ازل شد قسمتم دیوانگی و عاشقی
عشق کویت گشته کارم ای نگار نازنین

من ندارم حاصلی از بندگی امّا خوشم
عاشق آن هشت و چارم ای نگار نازنین

داغ هجرت آنچنان بر دل نهاده زخمه ای
زآن جهت بیمارِ زارم ای نگار نازنین

تا تو بودی از ازل بود و نبود من شدی
جزء نگاهت من چه دارم ای نگار نازنین

خلیل

+نوشته شده در جمعه 7 خرداد 1395 ساعت07:10 ق.ظ توسط "خلیل" | نظرات |


...معراج نگاه...


اُفق ناز نگاهت شده معراج دلم


دل مستانۀ من

 غرق آن قاب نگاه

و دو ابروی کمانی که تو داری

شده آن حاصل دیوانگی ام

که به دل دل نبود جا و مکان

گر نگاهم نکنی

منِ بی دل چکنم؟

شده تنها غم بیچارگی ام

قاب قوسین فراقت

و به اَدنای امیدم دلخوش

که تو راهم بدهی

و به کویت تو مکانم بدهی
خلیل
=====================

« اشاره به آیات 7 ، 8 و 9 سوره مبارکۀ نَجم »
وَ هُوَ بِالاُفُقِ الاَعلَی(7)
ثُمَّ دَنَی فَتَدَلَّی(8)
فَکَانَ قَابَ قَوسَینِ اَو اَدنَی(9)


+نوشته شده در جمعه 24 اردیبهشت 1395 ساعت08:17 ب.ظ توسط "خلیل" | نظرات |


...بوسه ها بر جام مَی...

دل به دلداری سپُردم کو مرا دیوانه کرد
تا شرابی ناب و بی پیرایه در پیمانه کرد

بس بخوردم داد و مستم کرد و مدهوشم نمود
مرغ عشقی بود و او در قلب زارم لانه کرد

یاد رویش شمع جانم گشت و من عاشق ترین
این دلم را با درایت او عجب پروانه کرد

در فراقش بسته بودم، غم به دورم حاله بود
قلب من را چون اناری با نظر صد دانه کرد

من نمی گویم که تنها من شدم دیوانه اش
با نگاهش از تفضُّل عالَمی مستانه کرد

از ازل میخانه ای بودم که بینم روی او
غمزه ها بنمود و من را فارغ از میخانه کرد

بی خود از خود گشتم از بس او نگاهم می نمود
با نگاهی در دلم جا کرد و دل را خانه کرد

مست مستم از نگاهش هرچه هستم، هرکه هستم
چون که یارم با نظرهایش مرا فرزانه کرد

شاید از عهد الستش مستیم جا مانده است
مُزد آن قَالُو بَلایَم بُد مرا جانانه کرد

من چه غم دارم که دارم دلبری حاضر جمال
با حضورش یاد غیرش در دلم ویرانه کرد

تا که گشتم من « خلیلش » از حمایت های او
حاصلم اینست که از هجرش مرا بیگانه کرد

از شرابی کو به خوردم داد و بس مستم نمود
جان و هم دل از مَیَش میخانه را کاشانه کرد

خلیل

+نوشته شده در جمعه 10 اردیبهشت 1395 ساعت10:00 ب.ظ توسط "خلیل" | نظرات |



...سینوس لب...

ای مُستَجار لبت مَدخَلِ دلم

و دل از راز شکافت مشعوف

که به سینوس لبت

و کسینوس نگاهت تشبیه

سِرّ آن گوشۀ لب

راز آن گوشۀ چشمی که بلغزید

و به من کرد نگاه

راز آن خندۀ مستانه بگو

تا که عالَم همه مستانه شوند

خلیل


+نوشته شده در جمعه 3 اردیبهشت 1395 ساعت10:55 ب.ظ توسط "خلیل" | نظرات |



...کوی جانان...

شب آدینه به کویش گذری باید کرد
سوی رخسار نکویش نظری باید کرد

دل اگر خواست که فارغ شود از قید وجود
ز منی کوچ و به سویش سفری باید کرد

گهِ وصل است و دلم تاب ندارد بی او
به هوایش زوفا فکر پری باید کرد

دل شب وقت وصال است و بگفت آن ساقی
که تو ای دل به جمالش نظری باید کرد

دل من گر زفراقش شده آماج هوا
شب قدر از تن خاکی حذری باید کرد

در میخانه همی باز و دلم مسرور است
که برایش دل و جان در طبقی باید کرد

دل و جان را چه بهائیست که تقدیم کنم؟
برِ وصلش سرِ مشیِ دگری باید کرد

شده از هجر رخش کور همی چشم «خلیل»
سحر از بهر شفا دَقِّ دری باید کرد

خلیل

+نوشته شده در جمعه 20 فروردین 1395 ساعت06:02 ق.ظ توسط "خلیل" | نظرات |